« عـشقي »
   [آرشيو شده ها]
  • عشقي ( شنبه 2/6/1387 :: ساعت 7:35 صبح)

    إِنَّ أَنْکَرَ الأصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ


    گفته‏اند ترک عادت مرض است، اما خرق عادت که مرض نيست؛ پس اگر بخواهم اين‏جا را دو روز پشت سر هم به‏روز کنم مشکل خاصي پيش نمي‏آيد، گرچه در حق نوشته قبلي اجحاف مي‏گردد ولي شرايط اضطراري است گويا و نبايد تاخير بياندازم تا ماه مبارک.


    يک‏روز حاج آقايي بالاي منبر درباره قرآن سخن مي‏گفته و اين‏که هر موضوع و مطلبي را که بخواهيد در قرآن يافت مي‏شود و ذکرش آمده؛ يک جوان کمونيستي که قصد کرم پاشيدن داشت از پايين منبر داد مي‏زند: حاج آقا اسم من هم در قرآن هست؟ حاج آقا مي‏پرسد: اسمت چيست؟ جوان پاسخ مي‏دهد: اَمرُ الله؛ حاجي در پاسخ مي‏گويد: بله جانم، نه فقط اسمت آمده، بل‏که شغلت هم در قرآن ذکر شده: «وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا»! علماي قوم حکما مي‏دانند فرق فاعل و مفعول در اصطلاح عربي چيست ديگر!؟ فاعل آن است که فعل را انجام مي‏دهد و مفعول آن است که فعل بر روي او انجام مي‏شود، حالا کدام فعل، بماند!


    حالا چرا اين داستان را ذکر کردم، عرض مي‏کنم.


    ماجرا از اين قرار است که يک آقاي به اصطلاح خواننده‏اي، يکي دو سال پيش و گويي در محفلي خصوصي، آمده و با ساز و آواز و با شکلي عجيب و غريب که در اصطلاح عامه به «خَر در چمن» معروف است فرازهايي از برخي آيات قرآني را خوانده. نمي‏دانم ايشان آيا منظور آيه مبارکه «إِنَّ أَنْکَرَ الأصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ» (زشت ترين صداها صداي خر است!) را به خود گرفته که حالا با اين شيوه عجيب و مثال زدني جوگير شده و خواسته محبت خدا را جبران کند!؟ الله اعلم.


    حقير چون در زمينه موسيقي و آواز تخصصي ندارم در نتيجه اصلا کاري به جنبه موسيقايي قضيه ندارم. اين آقا فرازهايي، از سور مبارکه «شمس»، «ضحي»، «مزّمل» و «نبإ» را، آن‏هم نه به ترتيب آيات، همراه با سازي که نواخته مي‏شود مي‏خواند. اولين گافي که مي‏دهد آيه مبارکه «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» را مي‏خواند: وَالنَفْسِ وَمَا سَوَّاهَا، که حالا يا به بي‏سوادي‏اش برمي‏گردد يا اين‏که خواسته ريتم کارش حفظ شود و اين‏طور خوانده يا هر چيز ديگر، ولي انگار نمي‏داند مجاز به چنين تحريف و دست کاري‏اي در قرآن کريم نيست.


    وسط کار نمي‏دانم چه مي‏شود که فيل آقاي مُغنّي ياد هندوستان مي‏کند و پاره‏اي از شعر «کلمات» اثر «نزار قبّاني» شاعر معاصر عرب را مي‏خواند! البته به شعر قباني هم رحم نمي‏کند و يک قسمتي را به آن اضافه مي‏کند که من هر چه گشتم در شعر وي پيدا نکردم! قطعه اي که از آن شعر مي‏خواند اين است: «يُسمعني ... حين يراقصني / کَلِماتٍ ... لَيست کالکلِمات» (آنگاه که با من به رقص برميخيزَد / کلماتي به نجوا ميگويد ... که چون ديگر کلمات نيست) حالا شما اگر توانستيد ربطش را پيدا کنيد به من هم بگوييد. البته اين‏جا شايد منظوري داشته و خواسته خودش را با قباني مقايسه کرده باشد؛ آن‏جا که قباني گفته بود: «کدام نحله؟ خود را خسته نکنيد و مکتب و مسلک براي من تعيين نکنيد. من شاعري هستم که در هيچ طبقه‌بندي و وصف و شناسه‌اي نمي‏گنجم. نه سنّت‌گرا هستم؛ نه مدرنيستم؛ نه کلاسيست يا نئوکلاسيستم؛ نه رمانتيسيستم؛ نه سمبوليستم؛ نه سَلَف‌گرا هستم و نه فوتوريستم؛ نه امپرسيونيست يا کوبيست يا سورئاليستم... من معجوني هستم که هيچ آزمايشگاهي نمي‏تواند آن‏را تجزيه و تحليل کند... من معجوني از آزادي هستم...» من هم واقعا فکر مي‏کنم اين جناب به اصطلاح خواننده را هيچ دانشمند عاقلي در هيچ آزمايشگاهي نمي‏تواند تحليل کند!!


    اوج بي‏سليقگي‏اش در انتخاب آيات خوانده شده بر مي‏گردد به آن‏جا که با صداي فجيع و وحشتناکي آيات اوليه سوره مبارکه «مزّمل» را مي‏خواند، که حالا من نمي‏دانم خودش مي‏فهمد که معني فراز «وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا» (و قرآن را شمرده و شيوا بخوان‏) چيست يا خير؟ آيا اين انتخاب تصادفي و سهوي بوده يا تعمدي در کار بوده که اين آيات را بر خلاف گفته خداوند متعال که فرموده قرآن را شمرده و شيوا بخوانيد، خوانده؛ الله اعلم.


    اين‏ها که گفتم بر مي‏گردد به آن‏چه خوانده شده، اما قُبح اصل عمل و فعل خود مطلب ديگري است. هيچ مشکلي ندارد فردي که به خواننده مشهور است بيايد و قرآن مجيد را تلاوت کند، همان‏گونه که دعاي ربناي استاد شجريان سال‏هاي سال قبل از افطار روح و روان بسياري از ايرانيان را نوازش مي‏دهد، اما ايشان کاري کرده که بعيد مي‏دانم حتي خواننده‏هاي مصر هم با قرآن کرده باشند و بکنند، شايد اگر همين الانش در مصر يکي بيايد و با ساز قرآن را به اين شکل بخواند، کمترين کاري که الازهر مي‏کند تحريم آن خواننده باشد، که البته حقير اکنون به هيچ وجه موافق رسانه‏اي شدن اين مسئله نيستم چرا‏که به معروف‏تر شدن اين فرد کمک مي‏کند و بايد مسئولين امر خيلي بي سر و صدا اين گندي که بالا آمده را جمع کرده و تا قضيه به ديگر کشورهاي مسلمان کشيده نشده و شيعيان و ايرانيان را به غنا و مطربي قرآن کريم متهم نکرده‏اند اقدام لازم را انجام دهند. البته نبايد برخوردي هم شود که اين آقا فرداي روزگار به آن طرف آب فرار کرده و تعمدا هم که شده جسارت‏هاي ديگري را با کارهاي ديگري انجام دهد.


    آن‏چه که در اين بين بسيار مشخص است پاره شدن خطوط قرمز در جامعه امروز ماست، که سعي در تقدس‏زدايي بسياري از امور قدسي دارد. خاطرتان باشد در نوشته «فتنه يا عقده!؟» به اين نکته اشاره شد که: «يکي از خصوصيات دنياي مدرن با گستردگي ابزار و رسانه‏ها، عادي‏سازي و ريختن قُبح بسياري از موضوعات و مسائل قبيح، ناشايست، غيراخلاقي، غيرانساني و... و عادي کردنشان براي مردم مي‏باشد». اين عمل سهوا يا عمدا، در جمع خصوصي يا عمومي، دو سال پيش يا بيست سال پيش، در ايران يا غير ايران، براي پژوهش يا توزيع گسترده، انجام شده باشد، از اساس غلط بوده و به سخره گرفتن مقدس‏ترين کلام و کتاب در دست بشر مي‏باشد، که احساسات و عواطف بسياري از معتقدين به اين کتاب آسماني را جريحه‏دار مي‏نمايد.


    اين آقا اگر خيلي علاقه به پژوهش دارد، حمام خانه‏اش را که از او نگرفته‏اند، اگر هم خيلي از کلام عرب خوشش مي‏آيد، مي‏تواند به اشعار اعراب زمان جاهليت قبل از اسلام مراجعه کند که پر است از اراجيف دلخواه وي. حالا ما هم هر چه خواستيم احترامش را حفظ کنيم ديديم بهتر از همان فراز: «إِنَّ أَنْکَرَ الأصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ» در شان کارش پيدا نشد. خيلي دوست دارم نظر استاد شجريان را در مورد آثار و صداي وي بدانم، در ضمن خدايي من نمي‏فهمم ما چه لقمه‏هايي خورده‏ايم که اين‏چنين ذائقه‏هايمان در حال تغيير است و تا يکي با اسم نوآوري و خلاقيت کاري از خود ارائه مي‏دهد، همه مثل چي خودمان را وا مي‏دهيم و ديگراني نيز که از کارش خوششان نيايد متهم به هزار و يک انگ مي‏کنيم. زشت است به جان خودم!




  • عشقي ( جمعه 1/6/1387 :: ساعت 12:26 صبح)

    أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَکْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُکُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَکَّرُونَ


    نيمه شعبان بيايد و برود و ما به‏روز نکنيم، يعني چه؟ حالش باشد، مطلب هم باشد، وقت هم باشد؛ پس توفيقش نبوده. البته حرف جديد هم نبود، هر چه گوييم تکرار مکررات است، حالا يا يک شعري بنويسيم، يا يک آيه و روايتي، يا يک دل نوشته و مغز نوشته‏اي يا بيان شکوه و درد و گلايه والخ. خودم را مي‏گويم، بلا نسبت شده‏ام مثل اين حيوانات شرطي! چند وقت عادتش مي ‏هند به يک کار خاص در شرايط خاص، ما هم عادت کرديم تا يک مناسبتي شد يک چيزي از خودمان دَر کنيم و اين‏جا بنويسيم، دو سه نفري هم بخوانند و يا به به و چه چه کنند و يا اَه اَه و اوه اوه کنند! اسمش را هم بگذاريم وبلاگ‏نويسي ديني! البته اين نيمه خالي ليوان بود، نيمه پُرش اين‏که هر چه براي اين آقا خرج کنيم و شلوغش کنيم، بازهم کم است و کم فروشي کرده‏ايم؛ پس اين‏جا، در اين فضاي بي‏حساب و کتاب و بي در و پيکر يک چراغي روشن و خاموش شود، به از اين است که خاموش کنيم و سکوت... و البته هر سکوتي هم محکوم نيست و چه بسا گاهي لازم باشد. به هر حال قضايش را به جا مي‏آوريم.


    يکم: در يک سخنراني در همان شب‏ها خطيب ارجمندي که از علماي خوب و ان‏شاءالله عامل قم است و آمده بود تهران، به محض ديدن حديث شريف نبوي: «المَهدي طاوُوس اَهل الجنّة» موضوع سخن خويش را حول اين حديث گران‏بها قرار داد. خلاصه بگويم که در تشبيهات و استعاره‏هايي که اهل بيت عليهم‏السلام در کلام‏شان به کار مي‏برند نکات بسيار ظريف و لطيفي نهفته است؛ مثال همان حديث معروف «المؤمن مرأة المؤمن» (مومن آينه مومن است) که نکات بسيار زيبايي از آن تشبيه استخراج مي‏گردد. حال با قدري تفکر و تعمق در اين تشبيه زيباي مهدي آل محمد به طاووس بهشتيان نيز اسراري نهفته است که هر که به حد وسع خود مي‏تواند درکش کند. يک نمونه‏اش را بگويم؛ تمام زيبايي يک طاووس هنگامي متجلي مي‏شود که پرهاي خود را باز مي‏کند و در آن حالت چقدر دلبري مي‏کند، امام غايب از نظر نيز چون ظهور نمايند بسان گشودن پرهاي طاووس مي‏مانند که مطمئنا عالم را غرق بهت و حيرت خواهند کرد. خودتان فکر کنيد و نکته ديگري داشتيد اضافه کنيد تا ما هم استفاده کنيم.


    دوم: درباره اختياري بودن امر ظهور جديدا اين‏جا را ديدم که کتابي را در اين زمينه معرفي کرده(+). حالا خدايي ظهور چقدرش اختياري است من نمي‏دانم. آيا ما مي‏توانيم پيش و پس‏اش کنيم؟ تا سيصدو سيزده نفر کامل نشوند ظهور اتفاق مي‏افتد؟ علائم حتمي که حتما بايد اتفاق بيافتد؛ اما چقدرش دست خودمان است و با دعا و عمل صالح و اين چيزها درست مي‏شود؟ دعاي ما مگر در برابر دعاي آن قطب عالم امکان چقدر بُرش دارد؟ تا خودشان دعا نکنند ظهوري متوقع است؟ اصلا مگر همه چيز به دعاست؟ تا اين عقل بشر به آن مرحله نرسد که ظرفيت پذيرش حکومت عدل مهدوي را داشته باشد چه ظهوري متصور است؟ ما فقط مي‏توانيم همچين اداي منتظران را در بياوريم، و گرنه آن قدري که ما منتظر شب زفاف و حجله هستيم بعيد مي‏دانم منتظر ظهور حضرتش باشيم. غير از اين است بگوييد.


    سوم: لابد تعريف «مناجات شعبانيه» را شنيده‏ايد. ما که نه توفيقش را داشتيم و نه در حد و وسعمان هست که يک دور بزنيم اين مناجات را. اما فراز معروف مناجات را خيلي‏ها بلدند: «الهي هَب لي کَمال الاِنقِطاع اِليک...» من که عقلم نمي‏رسد اما اين کمال الانقطاع بايد خيلي مرحله فوق عالي و متعالي‏اي باشد که امامان معصوم آن‏را از خداوند طلب مي‏کردند. مسلم است که تجلي انقطاع ائمه اطهار هم در نمازهايشان بوده. حالا که شمارش معکوس تا رمضان آغاز شده فکر کنم بد نباشد هر چند به صورت نمايشي اين حالت انقطاع را در نماز خود ايجاد کنيم! البته امري تاسيسي نيست که بسازيمش، خودش بايد بدهد و بسازد. آن نمازي هم که ائمه و حتي يارانشان مي‏خواندند عمرا ما نمي‏توانيم بخوانيم، اما يک نگاهي به نماز علما و عرفاي سابق و لاحق بياندازيم شايد يک چيزهايي دستمان بيايد که چگونه مي‏شود اين حالت را در خود ايجاد کرد، که البته نياز به مقدمه و مؤخره و مراقبه و همه اين حرفها دارد. حالا براي دل خوشي هم که شده، براي هم دعا کنيم بل‏که يک همچين انقطاعکي! در اين ماه مبارکي حاصل شود تا بل‏که بچشيم طعمش را که حکما بايد خوب طعمي داشته باشد.


    چهارم: حرفهاي گنده‏تر از دهانمان زديم؛ تا سوسک نشديم روي اين صندلي، برويم پي کارمان.


    پنجم: آن‏هايي که به مولودي مجلسي عربي علاقه دارند مي‏توانند اين مولودي از ملا باسم را دانلود کنند که حسابي شلوغش کرده!(+)




  • عشقي ( يکشنبه 20/5/1387 :: ساعت 6:43 عصر)

    وَأَتِمُّواْ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلّهِ


    يکم: دل سوزاندن هنر نيست، کار خوبي هم نيست. ولي بعضي جاها خوب است؛ مثلا شما رفته باشيد زيارت بعدش بياييد و با آب و تاب تعريف کنيد و دل ديگران را بسوزانيد، در اين‏صورت است که مي‏گويد: دلا بسوز که سوز تو کارها بکند... در نتيجه اين دل سوزاندن در خودش خيريتي دارد. در ضمن بالاخره بايد اين نفس کمي کِيف کند يا نه؟ تا تعريف نکنيم که حقش ادا نشده.


    دوم: يک‏روز روي ميز غذاخوري هتل مکه يک کاغذ کوچکي را گذاشته بودند که يک‏‏طرفش اين‏چنين نوشته شده بود: امام صادق عليه‏السلام: براي بانوان بلند گفتن تلبيه و استلام (دست زدن به) حَجَر و هروله در سعي نيست؛ اصول. اما طرف ديگرش که منظور من بيشتر متوجه آن است اين بود: امام کاظم عليه‏السلام در پاسخ به سوال طواف براي سفارش کنندگان فرمود: بعد از اين‏که از اعمال فارغ شدي هفت بار دور خانه خدا طواف کن و دو رکعت نماز بخوان و بگو: اللهم انّ هذا الطّواف و هاتين الرکعتين عن ابي و امّي و عن زوجتي و عن ولدي و عن خاصّتي و عن جميع اهل بلدي حرّهم و عبدهم و ابيضهم و اسودهم. آن‏گاه اگر به هر يک از سفارش کنندگان رسيدي و به آنان گفتي برايت طواف کردم و نماز خواندم راست گفته‏اي. وسايل الشيعه جزء10 ص230 باب17 حديث1. ما در مکه بوديم و اعمال  را به‏جا آورده بوديم، اما از آن‏جا که خدا شما را دوست دارد، دو عمره در دو ماه رجب و شعبان به پست ما خورد و عمره شعبان هنوز مانده بود. در نتيجه وقتي براي مُحرم شدن به ميقات «جُعرانه» رفتيم کاغذ را با خودم بردم والخ. پس حالا اگر بگويم براي همه‏تان طواف کردم و نماز خواندم دروغ نگفته‏ام! البته براي برخي ديگر سفارشي‏تر هم کاري کرده‏ام. نکته‏اي که در حديث دوم هست اين است که امام عليه‏السلام ظاهرا تک هم‏سري را ملاک قرار داده‏اند و فرموده‏اند: «عن زوجتي» حالا اگر طرف چند هم‏سر داشته باشد تکليف چيست؟ يحتمل بايد بگويد: «عن زوجاتي»!!


    سوم: علاوه بر عمره شعبانيه به شستشوي خانه کعبه در اول اين ماه مبارک نيز رسيديم. يک زائري در اتوبوس مي‏گفت که اگر درب خانه کعبه به رويت باز شود به در بسته نمي‏خوري. حالا اين‏را از کجا آورده بود نمي‏دانم، ولي هرچه باشد تا فهميديم وقتش است خودمان را رسانديم به مسجدالحرام و ديديم بله، درب خانه گشوده شده و عده‏اي در حال ورود و خروج‏اند. عده‏اي از زوار عادي هم ظاهرا از شلوغي استفاده کرده و خود را به داخل خانه رسانده بودند که يک موردش از دور تابلو بود که ايراني است! نکته جالب اين‏که فقط يک ديوار ضخيم از سربازها دور کعبه تشکيل شده بود براي جلوگيري از هجوم جمعيت و گرنه ديگر نه مانعي بود و نه پرده‏اي و نه چيز ديگري(+). موبايل‏ها و دوربين‏ها هم که تا دلتان بخواهد کار مي‏کرد، ما نيز از فرصت حداکثر بهره را برديم و تا مي‏شد فيلم گرفتيم و عکس انداختيم! البته اين‏جا هم هر کسي معرفت خودش را نشان مي‏داد، برخي رفته بودند در حس و اشک بود که مي‏ريختند، برخي ژست مي‏گرفتند و ديگران برايشان عکس مي‏گرفتند، يکي هم مثل ما هي بالا پايين مي‏کرد تا اين حادثه را ثبت کند و بل‏که بعدا ببيند و نشان دهد! اين‏هم تصوير ديگري که ستوني داخل کعبه در آن مشاهده مي‏شود(+).


     


    چهارم: نگاه اول به کعبه براي خودش عالمي دارد. نمي‏دانم من چرا به‏جاي گريه مي‏خنديدم! البته نه خنده تا بناگوش؛ فکر کنم خنده شوق بود، چيزي در مايه‏هاي همان گريه شوق! مسير ورودي ما به حرم از مَسعي يعني محل سعي بود، از نزديکي‏هاي کوه صفا که وارد شويد چشمتان مي‏خورد به رکن حَجَر و درب خانه و مقام. دست جمعي رفتيم حرم، مدير کاروان گفت سرها را پايين بگيريد و تا نگفتم بالا نياوريد و ناگهان گفت نگاه کنيد. يکي دو نفري که سفارش کرده بودند در آن لحظه ياد ما باش، ياد کردم. بعدش براي خودم تصور کردم؛ تصور آن لحظه‏اي که آقايي پشت به اين خانه مي‏ايستد و... تصورش خنده شيريني بر لبان انسان مي‏نشاند.


    پنجم: تابستان 76 اولين تشرف حقير به عمره بود. تازه جناب خاتمي راي آورده بود. به جرات مي‏گويم طعمي که از آن سفر هنوز در دهان من است بر طعم اين سفر دوم که هنوز چند روزي از آن نگذشته مي‏چربد! چند دليل مي‏تواند داشه باشد؛ يکي اين که بالاخره سفر اول بوده و طبيعتا چيز ديگري بوده. اما فکر مي‏کنم دليل مهمترش اين بود که جلا و صفايي که دل در يازده سال پيش، آن‏هم در عنفوان نوجواني داشت، الان ديگر ندارد. فکرش را که مي‏کنم مي‏بينم نبايد خيلي متوقع بود، چرا که در اين يازده ساله چه کارها که نکرده‏ام، که حتما بر حالاتم تاثير گذارده. البته دليل بر اين نيست که حالا هر نوجواني که رفت آن‏جا حتما حظ معنوي مي‏برد، اما قدر مسلم اين است که در نوجواني و جواني به‏تر از سالهاي بزرگسالي است. البته ما بزرگسالي را هنوز تجربه نکرده‏ايم و نمي‏توانيم قضاوت کنيم. حالا شما اگر وسع‏تان مي‏کشد همت کنيد، وسع‏تان هم اگر نمي‏کشد، تن نرفته، دلي حال کنيد، اين‏طوري شايد اجر و ثوابش هم بيشتر باشد.


    ششم: فکر مي‏کنم يکي از بهترين اعمالي که مي‏شود در مدينه انجام داد شاد کردن رسول خدا و اهل بيت بزرگوارشان باشد. در محضر اين بزرگان که فقط نبايد گريه کرد، شاد کردن ايشان حتما شاد شدن خداوند رب العالمين نيز هست. دوست دارم اين داستان را نقل کنم، با اين که شايد محکوم به بي‏حيايي شوم-آب که از سر گذشت، چه يک وجب چه صد وجب!-. منبعش را نديده‏ام اما گويي معتبر است و بدين مضمون که: روزي پيامبر خدا صلي الله عليه و اله و سلم بالاي منبر توضيح مي‏دادند که در هنگام زايمان زن، يک فرشته آمده و رحم را گشاد کرده و پس از زايمان فرشته ديگري آمده و رحم را به حالت اول بازمي‏گرداند، مردي از پايين منبر فرياد مي‏زند اي رسول خدا فرشته اول براي هم‏سر من نازل شده، اما ظاهرا فرشته دوم ديگر نيامده؛ پيامبر در پي اين شوخي نغز تبسمي مي‏کنند و همان‏جا ظاهرا جناب جبرئيل عليه‏السلام نازل مي گردد که اي پيامبر به آن مرد بشارت بده که به‏خاطر خوشحال کردن رسول خدا گناهان او بخشوده شد‍؛ يا چيزي شبيه به اين والخ. انسان بايد خيلي زيرک و به عبارتي کَيّس باشد تا بتواند اين چنين اهل بيت را خوشحال نمايد. البته ما يک چيزي گفتيم؛ حالا شما بلند نشويد برويد هر چي اس ام اس خفن داريد در مسجد النبي براي رسول خدا بخوانيد!


    هفتم: لابد شنيده‏ايد که در بقيع عده‏اي افغاني يا عرب و مسلط به زبان فارسي به‏کار گمارده‏اند. يک تعدادشان که عرب‏اند و چند کلمه‏اي فارسي بلدند را گذاشته‏اند که فقط پاچه بگيرند و گاز بگيرند، هار هم که هستند؛ هيچ. چند نفرشان هم که فارسي بلدند مثل نوار فقط بلدند حرف بزنند، حالا هر چه برايشان دليل و استدلال هم بياوريد باز هم در مخشان فرو نمي‏رود که نمي‏رود؛ چون اساسا ايشان را نگذاشته‏اند تا يک بحث علمي و منطقي راه بيافتد، بل‏که آن‏جا گذاشته‏اند تا جو معنوي و زيارتي را خراب کنند، پس بحث با ايشان اصلا فايده‏اي ندارد. از طرف ديگر درگيري و اغتشاش هم صلاح نمي‏باشد، چرا که هم باعث آزار و اذيت خود مي‏شود و هم ديگران. اما يکي از راه‏هاي جالب برخورد زوار ايراني صلوات‏هاي مداوم در حين اراجيف گفتن آنها بود، با اين‏که همين صلوات‏ها هم جو زيارت را کمي تحت الشعاع قرار مي‏دهد، اما خيلي جالب صدايشان خفه مي‏شود و حرصشان مي‏گيرد. در مجموع که حسابش را مي‏کنم، با تمام اين سخت‏گيريها نسبت به يازده سال پيش، اما همين‏که در بقيع بلند صلوات مي‏فرستيم، يا همين‏که آن‏ها مجبور شده‏اند براي برخورد با زوار ايراني حداقل چند کلمه فارسي ياد بگيرند، خودش برد حساب مي‏شود و به نفع ما تمام مي‏شود. اما توصيه مي‏کنم اگر مشرف شديد اول اين‏که اصلا با ايشان بحث نکنيد، چرا که مخشان را نمي‏دانم با چي پرکرده‏اند، بهترين کار بي محلي است چرا که عمدا مي‏خواهند حال و هوا و فضاي زيارت را تغيير دهند. دوم اين‏که لج‏بازي و حرفهاي توهين آميز و تند نزنيد. سوم اين‏که کتاب‏هاي چرندي را که مجاني پخش مي‏کنند تحويل نگيريد. فقط اگر زبان بلديد و کياست داريد سر به سرشان بگذاريد، يا سوالهاي سياسي و روز بپرسيد مثلا درباره موفقيت‏هاي حزب الله و فتاواي علماي وهابي و شيعه کشي هاو... شديدا مي‏سوزند؛ البته همين کار هم ظاهرا از طرف بعثه ايراني تاييد نمي‏گردد. نکته‏اي را که بايد اضافه کنم اين است که شبهات ايشان عمده در باب مسائل اعتقادي تشيع هم چون شفاعت، عصمت و... مي‏باشد و از ورود در مسائل تاريخي پرهيز مي‏کنند ما هم متاسفانه در اين باب اطلاعات ناقصي داريم. در ضمن اکنون مصرتر هستم بر اين‏که وحدت با ايشان تقريبا جزو محالات است! چرا که ايشان اصلا ما را به عنوان مسلمان نمي‏شناسند و شيعيان را مشرک و بدتر از يهود مي‏دانند؛ باور کنيد اين‏ها سياه‏نمايي نيست، حرفهايي است که الان علني به زبان مي‏آورند.


    هشتم: از عرفه‏اي که گذشت تا کنون که کمتر از يک سال است به جز يک جا به زيارت تمام عتبات مقدسه مشرف شدم، فقط چند امام را تاکنون زيارت نکرده‏ام؛ همان سه امامي که اسرارشان در «سر من رأي» پنهان است. خدا توفيق‏مان دهد روزي به سامراء رفته و به پابوس هر سه نائل شويم. غرض از گفته‏ام چيز ديگري بود؛ حالا اگر من بپرسند از تمام اين شهرهاي زيارتي کدام يک‏را دوست داري براي سکونت و اقامت انتخاب کني در پاسخ خواهم گفت: «قُم» را! قم «عُش آل محمد» است، قم شهر آخرالزمان و انتظار فرج و ظهور است، قم و ما ادراک ما قم! کاري به خصوصيات برخي ساکنانش ندارم، آن‏قدر حسن دارد که اندک عيوب ايشان در کنارش به حساب نيايد. دوست دارم «قمي» شوم!


    نهم: متن طولاني شد، حاشيه‏ها را اگر عمري باقي بود مي‏گذارم براي فرصتي ديگر.


    دهم: اين‏هم براي خالي نبودن نکته دهم.




       [آرشيو شده ها]

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [2/6/1387- 7:35 ص] آواز خَران شنيدن از دور خوش است!؟
    [1/6/1387- 12:26 ص] انتظار فرج از کِي بکشم!؟
    [20/5/1387- 6:43 ع] هم سفرنامه هم سوغاتي!
    [آرشيو شده ها]