| | | |
| عشقي ( شنبه 2/6/1387 :: ساعت 7:35 صبح)
إِنَّ أَنْکَرَ الأصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ گفتهاند ترک عادت مرض است، اما خرق عادت که مرض نيست؛ پس اگر بخواهم اينجا را دو روز پشت سر هم بهروز کنم مشکل خاصي پيش نميآيد، گرچه در حق نوشته قبلي اجحاف ميگردد ولي شرايط اضطراري است گويا و نبايد تاخير بياندازم تا ماه مبارک. يکروز حاج آقايي بالاي منبر درباره قرآن سخن ميگفته و اينکه هر موضوع و مطلبي را که بخواهيد در قرآن يافت ميشود و ذکرش آمده؛ يک جوان کمونيستي که قصد کرم پاشيدن داشت از پايين منبر داد ميزند: حاج آقا اسم من هم در قرآن هست؟ حاج آقا ميپرسد: اسمت چيست؟ جوان پاسخ ميدهد: اَمرُ الله؛ حاجي در پاسخ ميگويد: بله جانم، نه فقط اسمت آمده، بلکه شغلت هم در قرآن ذکر شده: «وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا»! علماي قوم حکما ميدانند فرق فاعل و مفعول در اصطلاح عربي چيست ديگر!؟ فاعل آن است که فعل را انجام ميدهد و مفعول آن است که فعل بر روي او انجام ميشود، حالا کدام فعل، بماند! حالا چرا اين داستان را ذکر کردم، عرض ميکنم. ماجرا از اين قرار است که يک آقاي به اصطلاح خوانندهاي، يکي دو سال پيش و گويي در محفلي خصوصي، آمده و با ساز و آواز و با شکلي عجيب و غريب که در اصطلاح عامه به «خَر در چمن» معروف است فرازهايي از برخي آيات قرآني را خوانده. نميدانم ايشان آيا منظور آيه مبارکه «إِنَّ أَنْکَرَ الأصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ» (زشت ترين صداها صداي خر است!) را به خود گرفته که حالا با اين شيوه عجيب و مثال زدني جوگير شده و خواسته محبت خدا را جبران کند!؟ الله اعلم. حقير چون در زمينه موسيقي و آواز تخصصي ندارم در نتيجه اصلا کاري به جنبه موسيقايي قضيه ندارم. اين آقا فرازهايي، از سور مبارکه «شمس»، «ضحي»، «مزّمل» و «نبإ» را، آنهم نه به ترتيب آيات، همراه با سازي که نواخته ميشود ميخواند. اولين گافي که ميدهد آيه مبارکه «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» را ميخواند: وَالنَفْسِ وَمَا سَوَّاهَا، که حالا يا به بيسوادياش برميگردد يا اينکه خواسته ريتم کارش حفظ شود و اينطور خوانده يا هر چيز ديگر، ولي انگار نميداند مجاز به چنين تحريف و دست کارياي در قرآن کريم نيست. وسط کار نميدانم چه ميشود که فيل آقاي مُغنّي ياد هندوستان ميکند و پارهاي از شعر «کلمات» اثر «نزار قبّاني» شاعر معاصر عرب را ميخواند! البته به شعر قباني هم رحم نميکند و يک قسمتي را به آن اضافه ميکند که من هر چه گشتم در شعر وي پيدا نکردم! قطعه اي که از آن شعر ميخواند اين است: «يُسمعني ... حين يراقصني / کَلِماتٍ ... لَيست کالکلِمات» (آنگاه که با من به رقص برميخيزَد / کلماتي به نجوا ميگويد ... که چون ديگر کلمات نيست) حالا شما اگر توانستيد ربطش را پيدا کنيد به من هم بگوييد. البته اينجا شايد منظوري داشته و خواسته خودش را با قباني مقايسه کرده باشد؛ آنجا که قباني گفته بود: «کدام نحله؟ خود را خسته نکنيد و مکتب و مسلک براي من تعيين نکنيد. من شاعري هستم که در هيچ طبقهبندي و وصف و شناسهاي نميگنجم. نه سنّتگرا هستم؛ نه مدرنيستم؛ نه کلاسيست يا نئوکلاسيستم؛ نه رمانتيسيستم؛ نه سمبوليستم؛ نه سَلَفگرا هستم و نه فوتوريستم؛ نه امپرسيونيست يا کوبيست يا سورئاليستم... من معجوني هستم که هيچ آزمايشگاهي نميتواند آنرا تجزيه و تحليل کند... من معجوني از آزادي هستم...» من هم واقعا فکر ميکنم اين جناب به اصطلاح خواننده را هيچ دانشمند عاقلي در هيچ آزمايشگاهي نميتواند تحليل کند!! اوج بيسليقگياش در انتخاب آيات خوانده شده بر ميگردد به آنجا که با صداي فجيع و وحشتناکي آيات اوليه سوره مبارکه «مزّمل» را ميخواند، که حالا من نميدانم خودش ميفهمد که معني فراز «وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا» (و قرآن را شمرده و شيوا بخوان) چيست يا خير؟ آيا اين انتخاب تصادفي و سهوي بوده يا تعمدي در کار بوده که اين آيات را بر خلاف گفته خداوند متعال که فرموده قرآن را شمرده و شيوا بخوانيد، خوانده؛ الله اعلم. اينها که گفتم بر ميگردد به آنچه خوانده شده، اما قُبح اصل عمل و فعل خود مطلب ديگري است. هيچ مشکلي ندارد فردي که به خواننده مشهور ا آنچه که در اين بين بسيار مشخص است پاره شدن خطوط قرمز در جامعه امروز ماست، که سعي در تقدسزدايي بسياري از امور قدسي دارد. خاطرتان باشد در نوشته «فتنه يا عقده!؟» به اين نکته اشاره شد که: «يکي از خصوصيات دنياي مدرن با گستردگي ابزار و رسانهها، عاديسازي و ريختن قُبح بسياري از موضوعات و مسائل قبيح، ناشايست، غيراخلاقي، غيرانساني و... و عادي کردنشان براي مردم ميباشد». اين عمل سهوا يا عمدا، در جمع خصوصي يا عمومي، دو سال پيش يا بيست سال پيش، در ايران يا غير ايران، براي پژوهش يا توزيع گسترده، انجام شده باشد، از اساس غلط بوده و به سخره گرفتن مقدسترين کلام و کتاب در دست بشر ميباشد، که احساسات و عواطف بسياري از معتقدين به اين کتاب آسماني را جريحهدار مينمايد. اين آقا اگر خيلي علاقه به پژوهش دارد، حمام خانهاش را که از او نگرفتهاند، اگر هم خيلي از کلام عرب خوشش ميآيد، ميتواند به اشعار اعراب زمان جاهليت قبل از اسلام مراجعه کند که پر است از اراجيف دلخواه وي. حالا ما هم هر چه خواستيم احترامش را حفظ کنيم ديديم بهتر از همان فراز: «إِنَّ أَنْکَرَ الأصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ» در شان کارش پيدا نشد. خيلي دوست دارم نظر استاد شجريان را در مورد آثار و صداي وي بدانم، در ضمن خدايي من نميفهمم ما چه لقمههايي خوردهايم که اينچنين ذائقههايمان در حال تغيير است و تا يکي با اسم نوآوري و خلاقيت کاري از خود ارائه ميدهد، همه مثل چي خودمان را وا ميدهيم و ديگراني نيز که از کارش خوششان نيايد متهم به هزار و يک انگ ميکنيم. زشت است به جان خودم! | ||
| | | |
| عشقي ( جمعه 1/6/1387 :: ساعت 12:26 صبح) أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَکْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُکُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَکَّرُونَ نيمه شعبان بيايد و برود و ما بهروز نکنيم، يعني چه؟ حالش باشد، مطلب هم باشد، وقت هم باشد؛ پس توفيقش نبوده. البته حرف جديد هم نبود، هر چه گوييم تکرار مکررات است، حالا يا يک شعري بنويسيم، يا يک آيه و روايتي، يا يک دل نوشته و مغز نوشتهاي يا بيان شکوه و درد و گلايه والخ. خودم را ميگويم، بلا نسبت شدهام مثل اين حيوانات شرطي! چند وقت عادتش مي هند به يک کار خاص در شرايط خاص، ما هم عادت کرديم تا يک مناسبتي شد يک چيزي از خودمان دَر کنيم و اينجا بنويسيم، دو سه نفري هم بخوانند و يا به به و چه چه کنند و يا اَه اَه و اوه اوه کنند! اسمش را هم بگذاريم وبلاگنويسي ديني! البته اين نيمه خالي ليوان بود، نيمه پُرش اينکه هر چه براي اين آقا خرج کنيم و شلوغش کنيم، بازهم کم است و کم فروشي کردهايم؛ پس اينجا، در اين فضاي بيحساب و کتاب و بي در و پيکر يک چراغي روشن و خاموش شود، به از اين است که خاموش کنيم و سکوت... و البته هر سکوتي هم محکوم نيست و چه بسا گاهي لازم باشد. به هر حال قضايش را به جا ميآوريم. يکم: در يک سخنراني در همان شبها خطيب ارجمندي که از علماي خوب و انشاءالله عامل قم است و آمده بود تهران، به محض ديدن حديث شريف نبوي: «المَهدي طاوُوس اَهل الجنّة» موضوع سخن خويش را حول اين حديث گرانبها قرار داد. خلاصه بگويم که در تشبيهات و استعارههايي که اهل بيت عليهمالسلام در کلامشان به کار ميبرند نکات بسيار ظريف و لطيفي نهفته است؛ مثال همان حديث معروف «المؤمن مرأة المؤمن» (مومن آينه مومن است) که نکات بسيار زيبايي از آن تشبيه استخراج ميگردد. حال با قدري تفکر و تعمق در اين تشبيه زيباي مهدي آل محمد به طاووس بهشتيان نيز اسراري نهفته است که هر که به حد وسع خود ميتواند درکش کند. يک نمونهاش را بگويم؛ تمام زيبايي يک طاووس هنگامي متجلي ميشود که پرهاي خود را باز ميکند و در آن حالت چقدر دلبري ميکند، امام غايب از نظر نيز چون ظهور نمايند بسان گشودن پرهاي طاووس ميمانند که مطمئنا عالم را غرق بهت و حيرت خواهند کرد. خودتان فکر کنيد و نکته ديگري داشتيد اضافه کنيد تا ما هم استفاده کنيم. دوم: درباره اختياري بودن امر ظهور جديدا اينجا را ديدم که کتابي را در اين زمينه معرفي کرده(+). حالا خدايي ظهور چقدرش اختياري است من نميدانم. آيا ما ميتوانيم پيش و پساش کنيم؟ تا سيصدو سيزده نفر کامل نشوند ظهور اتفاق ميافتد؟ علائم حتمي که حتما بايد اتفاق بيافتد؛ اما چقدرش دست خودمان است و با دعا و عمل صالح و اين چيزها درست ميشود؟ دعاي ما مگر در برابر دعاي آن قطب عالم امکان چقدر بُرش دارد؟ تا خودشان دعا نکنند ظهوري متوقع است؟ اصلا مگر همه چيز به دعاست؟ تا اين عقل بشر به آن مرحله نرسد که ظرفيت پذيرش حکومت عدل مهدوي را داشته باشد چه ظهوري متصور است؟ ما فقط ميتوانيم همچين اداي منتظران را در بياوريم، و گرنه آن قدري که ما منتظر شب زفاف و حجله هستيم بعيد ميدانم منتظر ظهور حضرتش باشيم. غير از اين است بگوييد. سوم: لابد تعريف «مناجات شعبانيه» را شنيدهايد. ما که نه توفيقش را داشتيم و نه در حد و وسعمان هست که يک دور بزنيم اين مناجات را. اما فراز معروف مناجات را خيليها بلدند: «الهي هَب لي کَمال الاِنقِطاع اِليک...» من که عقلم نميرسد اما اين کمال الانقطاع بايد خيلي مرحله فوق عالي و متعالياي باشد که امامان معصوم آنرا از خداوند طلب ميکردند. مسلم است که تجلي انقطاع ائمه اطهار هم در نمازهايشان بوده. حالا که شمارش معکوس تا رمضان آغاز شده فکر کنم بد نباشد هر چند به صورت نمايشي اين حالت انقطاع را در نماز خود ايجاد کنيم! البته امري تاسيسي نيست که بسازيمش، خودش بايد بدهد و بسازد. آن نمازي هم که ائمه و حتي يارانشان ميخواندند عمرا ما نميتوانيم بخوانيم، اما يک نگاهي به نماز علما و عرفاي سابق و لاحق بياندازيم شايد يک چيزهايي دستمان بيايد که چگونه ميشود اين حالت را در خود ايجاد کرد، که البته نياز به مقدمه و مؤخره و مراقبه و همه اين حرفها دارد. حالا براي دل خوشي هم که شده، براي هم دعا کنيم بلکه يک همچين انقطاعکي! در اين ماه مبارکي حاصل شود تا بلکه بچشيم طعمش را که حکما بايد خوب طعمي داشته باشد. چهارم: حرفهاي گندهتر از دهانمان زديم؛ تا سوسک نشديم روي اين صندلي، برويم پي کارمان. پنجم: آنهايي که به مولودي مجلسي عربي علاقه دارند ميتوانند اين مولودي از ملا باسم را دانلود کنند که حسابي شلوغش کرده!(+) | ||
| | | |
| عشقي ( يکشنبه 20/5/1387 :: ساعت 6:43 عصر) وَأَتِمُّواْ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلّهِ يکم: دل سوزاندن هنر نيست، کار خوبي هم نيست. ولي بعضي جاها خوب است؛ مثلا شما رفته باشيد زيارت بعدش بياييد و با آب و تاب تعريف کنيد و دل ديگران را بسوزانيد، در اينصورت است که ميگويد: دلا بسوز که سوز تو کارها بکند... در نتيجه اين دل سوزاندن در خودش خيريتي دارد. در ضمن بالاخره بايد اين نفس کمي کِيف کند يا نه؟ تا تعريف نکنيم که حقش ادا نشده. دوم: يکروز روي ميز غذاخوري هتل مکه يک کاغذ کوچکي را گذاشته بودند که يکطرفش اينچنين نوشته شده بود: امام صادق عليهالسلام: براي بانوان بلند گفتن تلبيه و استلام (دست زدن به) حَجَر و هروله در سعي نيست؛ اصول. اما طرف ديگرش که منظور من بيشتر متوجه آن است اين بود: امام کاظم عليهالسلام در پاسخ به سوال طواف براي سفارش کنندگان فرمود: بعد از اينکه از اعمال فارغ شدي هفت بار دور خانه خدا طواف کن و دو رکعت نماز بخوان و بگو: اللهم انّ هذا الطّواف و هاتين الرکعتين عن ابي و امّي و عن زوجتي و عن ولدي و عن خاصّتي و عن جميع اهل بلدي حرّهم و عبدهم و ابيضهم و اسودهم. آنگاه اگر به هر يک از سفارش کنندگان رسيدي و به آنان گفتي برايت طواف کردم و نماز خواندم راست گفتهاي. وسايل الشيعه جزء10 ص230 باب17 حديث1. ما در مکه بوديم و اعمال را بهجا آورده بوديم، اما از آنجا که خدا شما را دوست دارد، دو عمره در دو ماه رجب و شعبان به پست ما خورد و عمره شعبان هنوز مانده بود. در نتيجه وقتي براي مُحرم شدن به ميقات «جُعرانه» رفتيم کاغذ را با خودم بردم والخ. پس حالا اگر بگويم براي همهتان طواف کردم و نماز خواندم دروغ نگفتهام! البته براي برخي ديگر سفارشيتر هم کاري کردهام. نکتهاي که در حديث دوم هست اين است که امام عليهالسلام ظاهرا تک همسري را ملاک قرار دادهاند و فرمودهاند: «عن زوجتي» حالا اگر طرف چند همسر داشته باشد تکليف چيست؟ يحتمل بايد بگويد: «عن زوجاتي»!! سوم: علاوه بر عمره شعبانيه به شستشوي خانه کعبه در اول اين ماه مبارک نيز رسيديم. يک زائري در اتوبوس ميگفت که اگر درب خانه کعبه به رويت باز شود به در بسته نميخوري. حالا اينرا از کجا آورده بود نميدانم، ولي هرچه باشد تا فهميديم وقتش است خودمان را رسانديم به مسجدالحرام و ديديم بله، درب خانه گشوده شده و عدهاي در حال ورود و خروجاند. عدهاي از زوار عادي هم ظاهرا از شلوغي استفاده کرده و خود را به داخل خانه رسانده بودند که يک موردش از دور تابلو بود که ايراني است! نکته جالب اينکه فقط يک ديوار ضخيم از سربازها دور کعبه تشکيل شده بود براي جلوگيري از هجوم جمعيت و گرنه ديگر نه مانعي بود و نه پردهاي و نه چيز ديگري(+). موبايلها و دوربينها هم که تا دلتان بخواهد کار ميکرد، ما نيز از فرصت حداکثر بهره را برديم و تا ميشد فيلم گرفتيم و عکس انداختيم! البته اينجا هم هر کسي معرفت خودش را نشان ميداد، برخي رفته بودند در حس و اشک بود که ميريختند، برخي ژست ميگرفتند و ديگران برايشان عکس ميگرفتند، يکي هم مثل ما هي بالا پايين ميکرد تا اين حادثه را ثبت کند و بلکه بعدا ببيند و نشان دهد! اينهم تصوير ديگري که ستوني داخل کعبه در آن مشاهده ميشود(+). چهارم: نگاه اول به کعبه براي خودش عالمي دارد. نميدانم من چرا بهجاي گريه ميخنديدم! البته نه خنده تا بناگوش؛ فکر کنم خنده شوق بود، چيزي در مايههاي همان گريه شوق! مسير ورودي ما به حرم از مَسعي يعني محل سعي بود، از نزديکيهاي کوه صفا که وارد شويد چشمتان ميخورد به رکن حَجَر و درب خانه و مقام. دست جمعي رفتيم حرم، مدير کاروان گفت سرها را پايين بگيريد و تا نگفتم بالا نياوريد و ناگهان گفت نگاه کنيد. يکي دو نفري که سفارش کرده بودند در آن لحظه ياد ما باش، ياد کردم. بعدش براي خودم تصور کردم؛ تصور آن لحظهاي که آقايي پشت به اين خانه ميايستد و... تصورش خنده شيريني بر لبان انسان مينشاند. پنجم: تابستان 76 اولين تشرف حقير به عمره بود. تازه جناب خاتمي راي آورده بود. به جرات ميگويم طعمي که از آن سفر هنوز در دهان من است بر طعم اين سفر دوم که هنوز چند روزي از آن نگذشته ميچربد! چند دليل ميتواند داشه باشد؛ يکي اين که بالاخره سفر اول بوده و طبيعتا چيز ديگري بوده. اما فکر ميکنم دليل مهمترش اين بود که جلا و صفايي که دل در يازده سال پيش، آنهم در عنفوان نوجواني داشت، الان ديگر ندارد. فکرش را که ميکنم ميبينم نبايد خيلي متوقع بود، چرا که در اين يازده ساله چه کارها که نکردهام، که حتما بر حالاتم تاثير گذارده. البته دليل بر اين نيست که حالا هر نوجواني که رفت آنجا حتما حظ معنوي ميبرد، اما قدر مسلم اين است که در نوجواني و جواني بهتر از سالهاي بزرگسالي است. البته ما بزرگسالي را هنوز تجربه نکردهايم و نميتوانيم قضاوت کنيم. حالا شما اگر وسعتان ميکشد همت کنيد، وسعتان هم اگر نميکشد، تن نرفته، دلي حال کنيد، اينطوري شايد اجر و ثوابش هم بيشتر باشد. ششم: فکر ميکنم يکي از بهترين اعمالي که ميشود در مدينه انجام داد شاد کردن رسول خدا و اهل بيت بزرگوارشان باشد. در محضر اين بزرگان که فقط نبايد گريه کرد، شاد کردن ايشان حتما شاد شدن خداوند رب العالمين نيز هست. دوست دارم اين داستان را نقل کنم، با اين که شايد محکوم به بيحيايي شوم-آب که از سر گذشت، چه يک وجب چه صد وجب!-. منبعش را نديدهام اما گويي معتبر است و بدين مضمون که: روزي پيامبر خدا صلي الله عليه و اله و سلم بالاي منبر توضيح ميدادند که در هنگام زايمان زن، يک فرشته آمده و رحم را گشاد کرده و پس از زايمان فرشته ديگري آمده و رحم را به حالت اول بازميگرداند، مردي از پايين منبر فرياد ميزند اي رسول خدا فرشته اول براي همسر من نازل شده، اما ظاهرا فرشته دوم ديگر نيامده؛ پيامبر در پي اين شوخي نغز تبسمي ميکنند و همانجا ظاهرا جناب جبرئيل عليهالسلام نازل مي گردد که اي پيامبر به آن مرد بشارت بده که بهخاطر خوشحال کردن رسول خدا گناهان او بخشوده شد؛ يا چيزي شبيه به اين والخ. انسان بايد خيلي زيرک و به عبارتي کَيّس باشد تا بتواند اين چنين اهل بيت را خوشحال نمايد. البته ما يک چيزي گفتيم؛ حالا شما بلند نشويد برويد هر چي اس ام اس خفن داريد در مسجد النبي براي رسول خدا بخوانيد! هفتم: لابد شنيدهايد که در بقيع عدهاي افغاني يا عرب و مسلط به زبان فارسي بهکار گماردهاند. يک تعدادشان که عرباند و چند کلمهاي فارسي بلدند را گذاشتهاند که فقط پاچه بگيرند و گاز بگيرند، هار هم که هستند؛ هيچ. چند نفرشان هم که فارسي بلدند مثل نوار فقط بلدند حرف بزنند، حالا هر چه برايشان دليل و استدلال هم بياوريد باز هم در مخشان فرو نميرود که نميرود؛ چون اساسا ايشان را نگذاشتهاند تا يک بحث علمي و منطقي راه بيافتد، بلکه آنجا گذاشتهاند تا جو معنوي و زيارتي را خراب کنند، پس بحث با ايشان اصلا فايدهاي ندارد. از طرف ديگر درگيري و اغتشاش هم صلاح نميباشد، چرا که هم باعث آزار و اذيت خود ميشود و هم ديگران. اما يکي از راههاي جالب برخورد زوار ايراني صلواتهاي مداوم در حين اراجيف گفتن آنها بود، با اينکه همين صلواتها هم جو زيارت را کمي تحت الشعاع قرار ميدهد، اما خيلي جالب صدايشان خفه ميشود و حرصشان ميگيرد. در مجموع که حسابش را ميکنم، با تمام اين سختگيريها نسبت به يازده سال پيش، اما همينکه در بقيع بلند صلوات ميفرستيم، يا همينکه آنها مجبور شدهاند براي برخورد با زوار ايراني حداقل چند کلمه فارسي ياد بگيرند، خودش برد حساب ميشود و به نفع ما تمام ميشود. اما توصيه ميکنم اگر مشرف شديد اول اينکه اصلا با ايشان بحث نکنيد، چرا که مخشان را نميدانم با چي پرکردهاند، بهترين کار بي محلي است چرا که عمدا ميخواهند حال و هوا و فضاي زيارت را تغيير دهند. دوم اينکه لجبازي و حرفهاي توهين آميز و تند نزنيد. سوم اينکه کتابهاي چرندي را که مجاني پخش ميکنند تحويل نگيريد. فقط اگر زبان بلديد و کياست داريد سر به سرشان بگذاريد، يا سوالهاي سياسي و روز بپرسيد مثلا درباره موفقيتهاي حزب الله و فتاواي علماي وهابي و شيعه کشي هاو... شديدا ميسوزند؛ البته همين کار هم ظاهرا از طرف بعثه ايراني تاييد نميگردد. نکتهاي را که بايد اضافه کنم اين است که شبهات ايشان عمده در باب مسائل اعتقادي تشيع هم چون شفاعت، عصمت و... ميباشد و از ورود در مسائل تاريخي پرهيز ميکنند ما هم متاسفانه در اين باب اطلاعات ناقصي داريم. در ضمن اکنون مصرتر هستم بر اينکه وحدت با ايشان تقريبا جزو محالات است! چرا که ايشان اصلا ما را به عنوان مسلمان نميشناسند و شيعيان را مشرک و بدتر از يهود ميدانند؛ باور کنيد اينها سياهنمايي نيست، حرفهايي است که الان علني به زبان ميآورند. هشتم: از عرفهاي که گذشت تا کنون که کمتر از يک سال است به جز يک جا به زيارت تمام عتبات مقدسه مشرف شدم، فقط چند امام را تاکنون زيارت نکردهام؛ همان سه امامي که اسرارشان در «سر من رأي» پنهان است. خدا توفيقمان دهد روزي به سامراء رفته و به پابوس هر سه نائل شويم. غرض از گفتهام چيز ديگري بود؛ حالا اگر من بپرسند از تمام اين شهرهاي زيارتي کدام يکرا دوست داري براي سکونت و اقامت انتخاب کني در پاسخ خواهم گفت: «قُم» را! قم «عُش آل محمد» است، قم شهر آخرالزمان و انتظار فرج و ظهور است، قم و ما ادراک ما قم! کاري به خصوصيات برخي ساکنانش ندارم، آنقدر حسن دارد که اندک عيوب ايشان در کنارش به حساب نيايد. دوست دارم «قمي» شوم! نهم: متن طولاني شد، حاشيهها را اگر عمري باقي بود ميگذارم براي فرصتي ديگر. دهم: اينهم براي خالي نبودن نکته دهم. | ||
| | ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ | |
| [2/6/1387- 7:35 ص] آواز خَران شنيدن از دور خوش است!؟ [1/6/1387- 12:26 ص] انتظار فرج از کِي بکشم!؟ [20/5/1387- 6:43 ع] هم سفرنامه هم سوغاتي! [آرشيو شده ها] | ||